خاطره ای ازکودکی ام :: نویسه های یک پسرایرانی:))

نویسه های یک پسرایرانی:))

بهترین مطالب

خاطره ای ازکودکی ام

خاطره ای ازکودکی ام خاطره ای ازکودکی ام
سلام
من ازدلم مینویسم،تابردل بنشیند
خواه نشیندیاخواه ننشیند
وقتی که کودک بودم یه 9سال واندی باداداشم،پشتی های داخل خوونه راپشت سرهم بصورت یک ماشین 4درمیچیدیم
وبرای بازی پشت فرمان اون ماشین مینشستیم وخیلی بهمون خوش میگذشت،مثلااًبراش بوق واقعی گذاشتیم
وسوال:خاطره ای جذاب ازکودکیتون که یادتونه،دربخش نظرات این پست بگید:)
پ.ن:عکس پست من وداداشمم نمیباشیم:(

موافقین۹ مخالفین۱
برچسب ها : , , , , , ,
۱۵۶ بازدید
علی آقا:)
جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ

نظرات

نظرات (۲۲)

حسنا مـ
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۰:۲۴:۲۰ ب.ظ
خخخخ جالب بود

منم وقتی بچه بودم با گِل , شل درست میکردم بعد یه مکعب مستطیل خوابیده درست میکردم بعد هفت هشت تا سوراخ با انگشتم داخلش درست میکردم میشد شمعدونی :)

ممنونمم،نظرلطفته

باباشمادست درگل بودید،دمتان گرمممم:))
خیلی هم حتماًخوشکل میشده ها:)
سام نجفی نیا
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۰:۴۳:۴۸ ب.ظ
بیشتر کار کار کار 
خاطره های من با کار کردن و خریدن ابنبات های خاک گرفته مینو گذشت

آره،من هم خیلی کارمیکردممم
ولی این خاطرات هم یادم بود
یادشون بخیرررر
همون آبنبات هاااخیلی خوشمزه بودند:)
حسنا مـ
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۰:۴۸:۰۳ ب.ظ
واسه همینه که الان سلیقه نمیذاره زندگی کنم دیگه خخخ

ههههههه
خخخخخخخخخخخخخ
بهش بگوبزارزندگی کنم:)
^_^Mahoor ^_^
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۰:۴۸:۰۶ ب.ظ
جالب بود ^__^

من که بچه بودم میشستم رو بالشتامون به عنوان اسب یا الاق ازش استفاده میکردم تازه پیتیکو پیتیکو میگفتم خخخخخ بچه بودم دیگه چه توقعی دارید ؟!
^____________________________________________________________________^

ممنونممم:)))
من هم اینکاراکردم،پدرخیلی نازم کردباچوب اناری تر:))
یعنی اینقدربهمون چسپیدکه تاسه روزازطمعش لذت میبردیم:))
ولی کودکی وشیرینیهاش که این هابودند
پیتیکوپیتیکوآمدم به کودکی هات:)
رویا رویایی
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۱:۲۱:۰۱ ب.ظ
 من تا اونجا که یادمه بچه که بودم بیست و چهار ساعته تابستونا تو کوچه بازی میکردم خیلی هم خوش می گذشت کلا اهل بازی های گروهی بودم
 و یادمه  با  بچه ها نقاشی میکشیدیم با گیره میزدیم به طناب می شد نمایشگاه نقاشی بعد همه رو دعوت می کردیم بیان ببینن

من هم خیلی توکوچه بودم،ناهارم یه بیسکویتی چیزی میخوردیممم
ودم مدرسه مون توسایه مینشستیم تاساعت 4بعدازظهروبعدش دوباره میگشتیم
تاساعت 11شب
من اصلاااًاستعدادی تونقاشی نداشتم،مادرم نقاشی هامومیکشید
ولی آفرررررررررررین،ایکاش میشدمیمدم نقاشی هاتونگاه میکردمم
سلام 110
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۱:۲۲:۵۶ ب.ظ
من با کاه یه خط چند متری تا انبار کاهدرست کردم و اتیش زدم و نشستم به تماشا که آتیش چطور از این خط خودشو به انبار می رسونه
(تهش دلم سوخت البته و خاموشش کردیم)

هههههههههه خخخخخخخ
باباشمادمتون گرمممممممم
اگه به کاهدون میرسید
دیگه خاموش کردنش خیلی سخت میشد
مثلاااًپسردایی هام باهمینکارکاهدون آقاجونم رابه آتیش کشیدند:(
nily ..
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۱:۳۸:۳۳ ب.ظ
چه عکسی! :)
یه نوستالژی واقعیه! :)))

من که خودم هنوز کودکم ؛)

آره،یادش بخیررررررر
واقعاًشیرین ترنوستالژی هاااکودکیمون بودند:)

باباتودیگه جوونی:)
خانوم ربات
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۱:۴۰:۲۵ ب.ظ
:/  یعنی با اون پانویست میخام خفت کنم !!!


دوران کودکی... هعی بچه بودم غم بود ولی کم بود...

رفته بودیم آزمایشگاه نمونه هارو معلم علوم میزاشت ک با میکروسکوپ نگاه کنیم
خسته کننده بود ! مثلا پوست پیاز :/
ب بچها گفتم ... بیاین خون نگاه کنیم !
گفتن کو خون مرسا !!؟
گفتم یکی خون بده ://
پیشنهاد من بود ولی از خون یکی دیگ خاستم مایه بزارم ://  
تخس بودم برعکس الان ک تو خودمم
تخس بودم کسی چیزی بم نمیگفت
شقایق قبول کرد سر انگشتشو زخم کنیم !
فک کردم مث فیلما ی سوراخ کنی خون قلپی میزنه بیرون !! گفتم بچها پرگار دارین :// یکی اورد .. ههههه اقا خون نمیومد ! ب شقایق گفتم میشه بری تو حیاط ازمایشگاه بدو ایی ://
بعدش با سرعت خودتو بزن زمین : |
زخم شی خون بیاد ..
هیچی دیگ رفتیم !! 4.5 نفر بودیم
چقد حرف گوش کن بودن !!
خورد زمین :/ له شد اقاااا
خلاصه بگم معلم علوم فریاد میرد مرسسسسااااااااا 
منم جلوش میدویدم ://


بیاخفه کن،این گردن ماازمونازک تره،بابااجازه انتشارشوندارم
مادرجانم اجازه ندادند:(

دوران کودکی همه چی بود،غم،شادی،کتک،فحش،شیشه شکستن و.....بوود

ای مرسای شیطون:))

آخه بچه خون داره-من هم سرکلاس علوم راهنمایی بودم
معلم گفت کی خونشومیده باهاش آزمایش علمی انجام
بدیم،من بهش گفتم من که خونموازسرراه نیاوردم که بریزمش روی لام آزمایشگاه
گفت بایدخونتوبدی،من هم که دیدم اومدازم خون بگیره ،میخواستم فرارکنم که یکی بچه های
آشغال که باهاش بدبودم باشیشه نوک انگشتموبریدوخونم شد،خون آزمایشگاه
اون همکلاسیموهروقت میبینم،بهش میگمم نوبت منم میرسه


خانوم ربات
  • جمعه ۲ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۱:۴۱:۲۳ ب.ظ
راستی فک کنم سوم یا چهارم ابتدایی بودیم...

درسته،علوم ابتدایی،ماتودرس علوم فقط توعلفادنبال سوسک میگشتیم به جون دخترابندازیم
جیغ بکشن،کم حرف بزنند:)
حمیدرضا وجدانی
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۲:۱۹:۴۴ ق.ظ
سلام
خاطره ای که به ذهنم اومد تقریبا برای14سال پیش هستش فکر کنم
مشغول فوتبال بودیم توی کوچه مثل هر روز که یکی از بچه های همسایه به اصطلاح اومد کرم ریخت و رفت یه گوشه
من چون خیلی لحظات خوبی رو وسط فوتبال میگذروندم و بهمش زده بود براش قاطی کردم و رفتم سمتشو درگیر شدیم باهم
چند مشت منم چند لگد اون تا با یه پاره آجر اومد سراغمو گذاشت پای چشمم
بعدش بدو بدو خون چکان اومدیم خونه و بعدش بیمارستانو سه4تا بخیه زیر چشم
خداروشکر چشمم آسیب ندید
خدایا شکرت
یا علی

علیک سلااااممممممممم
من ازفوتبال خاطره خوب خیلی دارم ویکی ازبداش
من دروازه بانیم خوب بود،دخترهمسایمون باتوپ محکم به طرف شوت زد،گوشه سمت چپ دروازه منم سمت راست بودم
وبعداًخودموپروندم اونورتوپ روبرگردوندم ولی خدای بدندیده باسررفتم محکم توی پایه چپ دروازه وبیهوش شدم
وفهمیدم توبیمارستانم،وهروقت میدیدمش بهش محل سگم نمیدادممم



خداروشکرکه چشمت سالم موندولی خطر،خطرناکی ازبیخ گوشت گذشت:)

ஜ miss fatemeh ஜ
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۵:۱۵:۴۸ ق.ظ
چه قشنگ :)!
ما با پشتیامون خونه میساختیم خاله بازی میکردیم :)!

یادمه بچه تر که بودم با پسرداییم با خاک های کوه میساختیم :)!
مال هرکی بزرگتر بود برنده بود :)!

بله،نظرلطفته:))
به به،مانساختیم:(

اصلااًگودکی وخاک بازیاش عشقه بخدااا
همیشه ام خودت برنده بودی آره:)
مریــــ ـــــم
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۸:۴۴:۲۳ ق.ظ
با داداش کوچیکم به مداد رنگیام جون میدادیم ،اسم میدادیم،نقش میدادیم و بازی میکردیم
اگه توضیح لازم بودی خبر بده دقیق توضیح بدم بازیمون چه جوری بود
:)

آفرین،پس خوشبحال مدادرنگیهاتون:))
آره،دقیق توضیح بده تابرای خودت گذشتت تداعی بشه:)
دریا _ گاه نوشته های من
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۰:۲۵:۱۲ ق.ظ
ما دخترها با پشتی ها خونه درست می کردیم یادش بخیر

خوشبحالتون،برای خونه هاتون لامپم میزاشتید:)
علیـ ــر ضــا
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۱۲:۰۱:۵۰ ب.ظ
😅😅😅😐😐

😊😉😁😁😁
آرام :)
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۱:۱۹:۳۹ ب.ظ
خیلی شیطونی و خاطره  :)))))
خاله بازی :)
گِل بازی:| ( نمیدونم چه جور اون موقع بازی میکردم آخه دست آدم کثیف میشه)
فوتبال بازی:/
عروس بازی خخخ 
زنگ در رو زدن فرار کردن البته من فقط یک الی دو بار انجام دادم خخخخ
کتک زدن پسری که بی ادب بود و خونه مو با سنگ درست کردم و خراب کرد:(



آره:))
به به،چرادختراخاله بازی داشتندوماپسراعموبازی نداشتیم:(
باعشق این کارومیکردید،خوب بشه لباستم بشه دوباره میشوریشون میشندمثل روزاول:)
نه بابافوتبالیست،فوتبال عشق منه:)
به به،شادومادکی بود:)
من هم تا14سالگی ازاین کاردست نکشیدمم
حقش بود،میزدی کلشوخون مینداختی ،تاادب بشه:)
هلما ...
  • شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۸:۳۴:۲۹ ب.ظ
:))
من و پسرعمه ام حسین که یه سال از من کوچیتره بچه بودیم و به شدت همدیگه رو دوست داشتیم, هروقت خونه هرکدوممون میرفتیم 24 ساعته به هم چسب شده بودیم. مرداد عروسیشه از الان زنگ زده و ازم خواسته کی وقتم خالیه و برنامه ریزی مسافرت و این چیزا نکنم و برسم به عروسیش.
یادمه عید بود و منم حدود شش سالم بود و اونم پنج ماهی عید ما مُرد. رفتیم حیاط یه جایی رو کندیم و برا ماهی قبر درست کردیم و ماهی رو چالش کردیم همسایه بنایی داشت سطل بردیم دوغاب و سیمان ازشون گرفتیم و براش سنگ قبر گذاشتیم روش هم نوشتم قبر ماهی جون. :) یکی دو ماه بعد باز اومده بودن خونه امون نبش قبر کردیم تا فسیل ماهی پیدا کنیم و نکردیم. :))

به به،مبارک باشه،،،ازاین شادی هازیادباشه،،،،ان شاالله برای خودت یه خواستگاربیاد:)
باباشمادیگه ته عشق ماهی بودید،منم هم اینکارومیکردم وبالاسرش یه چوب میزاشتم وروی قبرش مینوشتم متولدچندجند
وفات چندچند
وراحتم میمردن:(
N@f@s 2000
  • يكشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۵:۰۹:۳۵ ب.ظ
اخی یادش بخیر منو دختر عموم کوچیک بودیم حدود 5 یا 6 سال دکتر بازی میکردیم هرکودوم ی دفتر بر میداشتیم و چنتا تخصص رو انتخاب میکردیم مثلا میگفتیم من دکتر فلانو فلاونو فلانوخخخخ پسر عمومی بیچارمم منشی میکردیمش و هی بش دساتور میدادیم خخخ اخی عجب خیالات محضی داشتیم
بدش ک یکم بزرگ شدیم رفتیم دانشگاه بازی ی بازی بود ک از خودمون میساختیم حالات داستان بود ولی خودمون بازی میکردیم جای شخصیتا وااای اولش فوق العاده جذاب بود برامون هر سری بهم میرسیدیم چنتا داستان جور کرده بودیم تا تو دانشگا بازی کنیم خلاصه 
اخ یادش بخیر دوران کودکی یکی از سرگرمیامم تو کوچه با بچه ها این بود ک هفت سنگ بازی کنیم عاالی بود

به به دکتربازیتون عشقه:)،چندنفررودرمان کردید
ای ازدست شمادختراکه ازهرفرصتی برای سربه سرگزاشتن پسرهادردوران کوودکی دست برنمیدارید
دانشگاه هم بازیه،ولی جدی ترازکودکیه
کلاًموفق باشید:)
آرام :)
  • يكشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۵:۵۶:۵۲ ب.ظ
خب عمو بازی تا حالا بهش فکر نکرده بودم فقط بعد چی چی بازی میکردین اگه عمو بازی میکردین ( مثلا غذا درست میکردین خخخخ 
تازه گل پسرا هم میزدم ( پسرا اصلا بلد نیستن فوتبال بازی کنن  همش منو دروازه بان میذاشتن بعد یکبار  رفتم واسه حمله برای گل زدن باورتون میشه نمی‌تونستن ازم توپ رو بگیرن خخخخ خودم توش موندم !
شادومادکی بود،،،،، حرف جالبی بود.
 خخخخخ گفتم زشته با وجود اینکه  بچه بودم ...
ولی کلی روحم شاد شد :)



من میگم اصلااًانجامش ندادیمم..............
نه بابافوتبالیست،شمافقط بلدبودیدمیزدیدزیرتوپ که فقط توپ توهوابره
منم دروازه بان بودمممم
من هم مثل خودت توفوتبال بودممم
گروه فوتبالمون 6سال قهرمان روستامون وشهرستانمون بود
آره کی بود،عروس بی دومادنمیشه که:(
یادش بخیررررر:))

هلما ...
  • دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۲:۳۰:۰۲ ق.ظ
الان یعنی خواستگار ندارم؟؟؟
الله اکبرا از دست بچه های این دوره زمونه.

نمیدونم والاااااشایدداشته باشید،من که فرشته نیستمم ببینم که داریدیانه
:))
شرمندهٔ یابن الحسن
  • دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۵:۱۵:۱۳ ق.ظ
من و دختر همسایه مون لی لی بازی می کردیم عجب روزگاری بود هههعععیییی

من زیادلی لی بازی نه دوباربیشترانجام ندادمممم
ولی بازیه جالبیه:))
یادش بخیررررررررر:))
gity -brn
  • سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۴:۰۰:۴۰ ق.ظ
من و داداشم با پشتی ها خونه درست میکردیم چادر مامانم هم میکشیدیم بالای پشتی ها که سقف بشه بعد میرفتیم بازی میکردیم
همیشه هم آخرش یکیمون خراب میشد رو سرمون یکیمون  میموند زیر آوار
:)


موفق باشید

خخخخخخخ
شماهم مثل ماعشق پشتی بازی بودیدا:))
من هم ازاین کارابااقوام میکردیممم که من باهاشون دعوام شدوبالگدزدم به پشتی هاریختندروشون
ومن الفراروگذاشتمم:))
این بازیهاشرینیشوون به همین چیزاست:))
یادش بخیییییییییذ:))
خانم اشک
  • پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶
  • ۰۵:۲۱:۵۳ ب.ظ
سلام
ما هفت سنگ بازی می کردیم 
وسط وسط
گرگم به هوا 
گرگ بازی 
قایم باشک 
آسیا بچرخ 
عموزنجیرباف
البته که پشتی هارو هم کنار هم میذاشتیم خونه بازی کنیم 


علیک سلام،خانوم اشک به وبم خوش اومدی،اشکتونبینمااا:))
به به عشق من هفت سنگ بودوالاا
وسط وسط باتوب فوتبال واقعی عشقیست والاا
قایم باشک،دیگه میری قایم میشی روی درخت پربرگ،کسی پیدات نمیکنه،ولی زنبوره بانیش
ادمولومیده:(
گرگ بازی،مابزداشتیم واقعی بازی میکردیممم،باابام گرگ سه چهارتانفله کرده:(خودم هیچی والا:(
اصلااًبازی باپشتی هایک طرف بقیه بازیهایک طرف دیگه:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">